شوشان تولبار
آخرین اخبار
شوشان تولبار
کد خبر: ۱۱۰۲۳۳
تاریخ انتشار: ۱۶ ارديبهشت ۱۴۰۲ - ۱۴:۲۹

شوشان  ـ محمد دورقی:

نقد ونظری به داستان بهترین وقت مردن نوشته دکتر کیانوش راد

بهترین وقت مردن یکی ازداستان های مجموعه داستانی به همین نام، اثر نویسنده چیره دست خوزستانی دکتر محمد کیانوش راد است که در سال 1401 توسط انتشارات نسل روشن منتشر و به بازار فرهنگ وادب عرضه شده است.مجموعه داستانی قابل تامل با روایتی سلیس و مکاشفاتی حکیمانه.این مجموعه ی داستانی علاوه بر داستان بهترین وقت مردن شامل سه داستان کوتاه دیگربه نام های باسکول سایه درخت بی عار، مرزهای لعنتی و دشت دراج ها می باشد. داستان بهترین وقت مردن سومین داستان این مجموعه است و از صفحه 61کتاب شروع می شود و در صفحه 107 به انتها می رسد.اینجانب پیش از این نقد و نگاهی تحت عنوان وحشی ارجمند به داستان اول این مجموعه یعنی داستان باسکول سایه درخت بی عار داشته ام و در اینجا نگاهی به جذاب ترین داستان این مجموعه یعنی بهترین وقت مردن خواهم داشت:

راوی داستان بهترین وقت مردن سوم شخص ذهنی(Subjective) است. راوی که افکار واحساسات یک یا چند شخصیت را توصیف می کند خود در داستان حضور دارد اما در مورد خود کم می گوید. ("به جماعت ایستاده ایم. مرا پیش نماز گذاشته اند- ص65") این اولین جمله ای ست که راوی درباره خود می گوید.در ادامه چیزهای معدود دیگری هم درمورد خود می گوید اما بیشتر به توصیف یاران هم سنگر وحال وهوا واحساسات وعقاید آنها می پردازد. دانای کلی که بیشتر از آنکه محدود باشد محجوب است. حتی وقتی یکی از همرزمان به نام بارمان با راوی درد دل می کند بازهم راوی دنبال افاضه فیض و سخن وری نیست ونمی خواهد خط سیر طبیعی داستان را با دخل وتصرف و جملات معترضه ی توصیفی وتوضیحی ازجریان وسیلان بیاندازد.راوی، تن روایت را عریان می کند تا مخاطب اثرتازیانه ی معنا را بر تن محتوا ببیند.بارمان معلم و دانشجوی رشته الهیات است." به به! چه رشته خوبی، پس باید کلی برامون حرف بزنی" راوی در جواب درد دل مفصل بارمان فقط به این جمله ی کوتاه اکتفا می کند. این شیوه ی روایت داستانی در داستانهای رئالیستی و ناتورالیستی شیوه غالب است.استفاده ازراوی سوم شخصی که صدای شخصیت ها را تابعی از صدای خود می کند در بسیاری از داستان های رئالیستی رواج دارد.یکی از شکل های تعدیل شده ی این نوع روایت عبارت است از کاربرد نظرگاه دانای کل برای توصیف ونه ارزیابی وداوری ست. به سخن دیگر، راوی سوم شخص دانای کلی که در داستان های رئالیستی روایت داستان را برعهده دارد، راجع به پیشینه رویدادها یا گذشته شخصیت ها یا احساسات و اعتقادات درونی آنها، معمولا به منظور دادن اطلاعات به خواننده استفاده می کند ومی کوشد تا نظری غایی درباره وضعیت پیش آمده ندهد و در خصوص درستی یا نادرستی رفتار شخصیت ها داوری نکند.

حتی در انتزاعی ترین نویسنده عالم هم تقطیر شده تاریخ حضور دارد. نویسندگان،حاصل جمع خود و تاریخ اند. در روایت داستانی،شور و شرار معنا بر انتهای شاخسار درختی شکوفه میزند که در باغ تاریخ ریشه دارد. در داستان های این مجموعه هم، عصاره ی تاریخ معاصر و مخصوصا جنگ 8 ساله ایران وعراق و انقلاب اسلامی قطره قطره در رگهای راویان این مجموعه داستانی، جریان دارد.این عصاره ی نکهت آلودِ تخمیر شده با بهجت عارفانه وخیال بال گستر، داستان بهترین وقت مردن را بسیار دلنشین و شنیدنی کرده است.عرفان این مجموعه البته نه از آن عرفان های کاذب ومعنویت مطلق است که واقعیت را دست نخورده رها می کند و یا احیانا خود را مامور بزک کردن واقعیت های زمخت می پندارد. عرفانی که از اول قرار است ابزاری باشد برای فرار از تناقضات حاصل از مدرنیته و وسیله ای برای گرایش به ساده سازی، فرار به یک دنیای یک دست، جایی که همه خوب اند ، همه صمیمی اند. نمونه هایش را هم در تلویزیون زیاد دیده ایم. خانه هایی با حیاط وحوض و درخت پرتقال و یک مادربزرگ مهربان و ساده. عرفان بهترین وقت مردن حائلی برای ندیدن واقعیت نیست وماموریتی برای تزیین موقعیت های حاد و نامقبول ندارد. این عرفان، زاده بطن حقایق وعینیات است.بهترین وقت مردن بهترین وقت مکاشفه هم است. مکاشفه های موقعیتی و پدیدارشناسانه برای فهم چالش بزرگ این داستان یعنی گزاره ی واقعا دوست داشتی بمیری؟کیانوش راد در این داستان راوی حکایت جماعتی ست که در سه مقوله عشق و مرگ وحیرت مخرج مشترک دارند.داستان همرزمانی که به مقتضای ضرورتی بی مسامحه وغیرقابل عدول بنام جنگ، در تالاب هورالعظیم دور هم گرد آمده اند.جماعتی با حیرت های ژرف درباره عشق و مرگ. حیرت هایی خیامی و هستی شناسانه که به جای صبح های فیروزه ای نیشابور در آفاق سرخگون غروب های هور پدیدار شده بودند.کیانوش راد روای قداست های تصنعی نیست.از جنگ می گوید اما نه از آن گونه گفتن ها که در پاره ای نوشته های مرتبط با جنگ نمود دارد. نوشته ها وگفته هایی که در آنها عرفان کاذب و ایدئولوژیک تزاحمی نفسگیر برای عبور واقعیت ایجاد می کند.نوشته ها و گفته هایی که در آنها جنبه ی استعلایی ِ معنایی مصنوع و برساخته، بقدری پررنگ است که حقیقت عریان را به محاق می برد.اشخاص داستان کیانوش راد همگی عرفی و معمولی اند. نه سید اند و نه حاجی و نه کرامت قابل ذکری دارند. با این وجود اما همگی باورپذیر و شناس هستند. بارمان و سعید و ابوعادل و جمال درویش و علی اصغر و و رضا و راوی و ... جماعتی دل دار و درک مند و دردمندند. هیچ شباهتی به جنگجو های بی رحم جنگ های مشابه ندارند. ملاحظه دار و انسانی رفتار می کنند. آنقدر که حتی دلشان نمی آید پشه های هور را بکشند. می گویند هور محل زندگی آنهاست و ما غریبه ایم. ما با حضور بدون دعوت مان زندگی آنها را آشفته ایم. رحیم بحری که دانشجوی داروسازی ست.پماد خوشبویی می سازد که فقط پشه ها را فراری می دهد.این جماعت خاص اند وطبیعتا داستان شان هم خاص است. وکیانوش راد راوی حکلایت حیرت افزای این خواص است. هر کدام از آنها گذشته ی جالبی دارد. اما حیرت و تحول سعید و نیلوفر خوانی اش حکایت متفاوتی ست.بهترین اوقات مردنش هم متمایز است. سعید، شخصیت محوری داستان حتی نماز هم نمی خواند اما به اذعان راوی دل صاف و بی غل و غشی دارد .دعای جوشن کبیر می خواند وخود به شوخی می گوید: دعای بی نمازان تا کجا خواهد رفت ؟( ص 65). سعید روح لطیفی دارد. به حسن می گوید واقعا روزی که نباشم دیگه این صبح رو نمی بینم . ( ص 68) این البته تنها دغدغه ی شاعرانه اش نیست. سعید در هور دنبال گل نیلوفر است. می گوید نیلوفر سوره ای1 دارد. دیگران اما متوجه منظورش نمی شوند. بعدها گل نیلوفر در خوابی که سعید از شیخ شوشتری یا شیخ باران می بیند دوباره نمایان می شود. گل نیلوفر ریشه در خاک و ساقه در آب دارد و روی آن به طرف خورشید است ودر ادبیات عرفانی و در اغلب تمدن های شرقی نماد نجابت و رشد معنوی وکمال است. نویسنده داستان استفاده بسیار به جایی از این استعاره عرفانی دارد. همین اشاره به گل نیلوفر در ابتدای داستان این نکته را به مخاطب القا می کند که قرار است با سیر تحول تدریجی شخصیت و داستان کمال اش مواجه باشد. راوی آنچه را می بیندروایت می کند. در دیده ها و شنیده ها تصرف خودخواهانه نمی کند و ماوقع را آرایش وپیرایش نمی دهد. به قول ادگار آلن پو واقع گرایی مانند حمل آینه ای بر دوش است. در این آینه هم ممکن است تکه ای از آسمان منعکس شود و هم گل ولای راه.کیانوش راد،آینه بر دوش،در هور می گردد.این نویسنده مبشر ظهور یک رئالیست تیزبین است.رئالیستی با متونی روان و روایت هایی سلیس و روشن و بدون بسط نالازم و تعقید و اطناب ناضرور.سعید شخصیت محوری قصه است.رتبه اول رشته ریاضی ست. قاعده تا باید محاسبه گر باشد اما نیست چون در فهم خود درمانده است. می خواهد ترک تحصیل کند. می گوید مسایل مهم تری در زندگی ام هست که خواب وخوراک را از من ربوده است.وقتی همرزمان می پرسند چه مساله ای مهم تر از درس ودانشگاه؟می گوید: فهم خودم. در حل خود مانده ام( ص 63).موبلند فرفری قصه ما در همان بدو ورود به جبهه سرش را قلندرانه می تراشد. انگار به میقات آمده است. سبکبالی سرمست در طواف مرگ و حیرت وعشق. رزمگاه ،گاه ِ مکاشفه هم هست.و وقتی اهل مکاشفه وپذیرای اشراق باشی حتی تکه ای آینه هم می تواند جام جهان نمای ات باشد. "پیش خالد رفت.روی جعبه ی صندوق مهمات نشست.آینه ی شکسته ای روبرویش هست. به زحمت صورت خود را در آن می دید.می گوید مهم نیست. با همین تکه ی کوچک هم می توان جهانی را دید."( ص 63).از روی جعبه که بلند می شود منیت را به همراه موهای فرفری اش بر زمین می ریزد: اللهم ارحم المحلقین.2 خدایا بر سر تراشیدگان رحمت فرست.سعید هم مهیای مرگ است وهم مهیای عشق.دل شکسته است. دلی دارد به سان آن آینه ی خُرد که خالد ِ آرایشگر در اختیارش قرار داده بود.سعیدآمده بود تا متحول شود و سراسر وجودش پذیرای موج دگرگونی ست. موج ِ باوری نوین. موجی که سلول هایش را سماع گونه به اهتزاز در آورد.موجی که دریای دلش را به تلاطم وادارد. رادیوی سعید حلقه وصل هست. سعید می خواهد گوش به سروش بسپارد.

قوطی کنسرو را سوراخ سوراخ می کند و بالای سنگر می گذارد و سیمی از آن به رادیوی خود متصل می کند. بچه ها می گویند مگه آنتن تلویزیونه؟ می گوید: موج موجه و فرکانس را با هر چیزی میشه گرفت.( ص 63) و واقعا سعید جبهه را برای التقاط موج انتخاب کرده است. موج اجتذاب و محوشدن در اعلی علیین.اوالبته برای اطعمه و اشربه ی بهشت وحوری های آن کیسه ندوخته است و مرگ را تنها زمانی مقبول می داند که سبب ساز تجمع دوباره دوستان همدل باشد.

در بهترین وقت مردن یک سوال اساسی مطرح هست: واقعا دوست داشتی بمیری؟این را از سعید می پرسند.فعل جمله گذشته است یعنی این سوال در زمانی پرسیده می شود که از پایان جنگ خیلی گذشته است.روایت داستان بهترین وقت مردن،رفت وبرگشت های زیادی دارد.خطی نیست و سه مقطع زمانی متفاوت را پوشش می دهد.راوی پس از ذکری از رضا زیلابی که از ایذه اعزام شده بود فلاشبکی به زمان ماقبل از اعزام ومسئولیت خودش در آموزش وپرورش ایذه می زند.در مقطعی حوادث جنگ در هورالعظیم را نقل می کند و در مقطعی دیگر حال واحوال شخصیت ها را پس از جنگ برای مخاطب نمایان می سازد. واقعا دوست داشتی بمیری را کهنه سربازان جنگ با یادآوری خاطرات جنگ، از سعید می پرسند.حالا سعید در یکی از ادارات شرکت نفت پستی دارد.البته پست مهمی نیست. چون بخاطر عزلت و وضعیت خاص روحی اش به او پست مهم نمی دهند. ( ص91).ارمغان شرافت و قناعت برایش آزادگی و بی نیازی محض آورده است. می گوید بعضی از همکارانش اگر پستی نداشته باشند می میرند وبعد با کبریا وآزادگی، این رذیلت را به استهزا می نشیند: برای این آدم ها بهترین وقت مردن وقتیه که پستی نداشته باشند( ص 92).

سعید سوال محوری داستان را یعنی واقعا دوست داشتی بمیری را اینطور جواب می دهد: بی رودربایستی نه، ترسیدم. اما بعد برایم پذیرفتنی شد.یا بهتر بگویم دوست داشتم بمیرم.(ص 61) و بعد جواب تعیین کننده وحیاتی اش را کمی رئالیستیک و اندکی عارفانه،تکمیل می کند:احساس در تله مرگ افتادن، اضطراب آدمی را دوچندان می کند. اما وقتی آماده ای، گویی مرگ از تو می ترسد. الان که فکر می کنم می بینم بهترین وقت مردن همان وقت بود.( ص 61)این جملات آغازین داستان است.داستانی که باسوالی اساسی و با جوابی حیرت افزا و کشف و شهودی تکان دهنده آغاز می شود.سعید بهترین وقت مردن را زمانی می داند که در جبهه مهیای مرگ بوده است.البته در ادامه داستان متوجه می شویم که بهترین وقت مردن برای سعید منحصر به زمان حضور در جبهه نبوده و بعدها سعید پس از ملاقات کوتاه با شیخ محمد تقی شوشتری ملقب به شیخ باران و رویای صادقه ای که به عشق بی فرجام اومنجر می شود دو بار دیگر این نقطه ی بهینه مرگ در ذهنش تجدید می شود. این بار محرک عشق است نه فضای روحانی جبهه و رویارویی بی هراس با مرگ. زمان جنگ با بچه های شوشتر به مرخصی رفته است که در مسجد شیخ ناصرالدین با شیخ ملاقات می کند. ملاقاتی کوتاه بدون رد و بدل کردن سخن.در فضایی معطر به بوی خوش عود و اسپند و با جلوه گاه و نمایه ی مشرقی دلنشینی از آجرفرش آب پاشی شده وکاشی های لاجورد.شیخ، بزرگ وبزرگ زاده است." پیامبری که معجزه اش قاموس است.کوهی از علم که در تستر نشسته است" شیخ وصیت کرده است که جوری وجایی دفن شود که باران بر مزارش ببارد."سعید گوشه ای رفت تا بهتر این شیخ را ببیند.شیخ دست راستش را چون پیاله ای زیر چانه گرفته و با محبت وعشق با مردم سخن می گوید. سعید، بدون هیچ حساب وکتابی عاشق شیخ محمد تقی شوشتری می شود." ( ص 91). پس از جنگ سعید دوباره با شیخ باران دیدار می کند. این بار اما درعالم رویا. شیخ در رویا به درختی اشاره می کند و جایش را هم دقیق نشان می دهد ومی گوید به این درخت برس، پارچه های بسته شده بر شاخه هایش را بزدا، از آن مراقبت کن و کنارش گلی بنشان یا نیلوفری بر دامنش بنشان. سعید با ردیابی نشانه ها و اشارات شیخ وپس از کش و قوس های فراوان با زنی کنار مزار شیخ، پیچیده در لباسی مندرس روبرو می شود و با دیدن شمایل پشت پرده ی حجاب زن دست و دلش می لرزد و عاشقش می شود اما زن آهویی رموک است. زیر باران می رمد و دیگر پیدایش نمی شود.سعید پس از این عشق نافرجام وارد آخرین مرحله ی تحول می شود: رهایی. فروتن و بی هیاهو می شود وبصر و بصیرتش حادتر و ژرف تر می گردد. به بارمان می گوید ده ها ویا شاید صدها بار از جلوی پارک سنگر توی زیتون کارمندی رد شده ام اما اون مرد دستفروش و کودک معلولش را هرگز ندیده بودم. فقط دیروزبود متوجه آن مرد شدم.

داستان بهترین وقت مردن پر از کنایه واستعاره واشارات است.از موجی که سعید بدنبال جذب آن است تا سرتراشی و رهایی سعید تا نجوا شنوی او از سمت نیستان.دراینجا هم دست پیاله گون شیخ است که محمل استعاره می شود.کیانوش راد بین دست پیاله گون شیخ وعشق جاری در سخنانش مراعات النظیر خلاقانه ای ایجاد می کند.دوگانه ی عشق وسرمستی.داستان بهترین وقت مردن علاوه بر استعارات حکمی ومعرفتی حاوی نکات بدیع ادبی هم هست. 1- باوری باورنکردنی – 2-پشه ها روی صورتمان نشسته اند وسوخت گیری می کنند. 3- سعید در گرباد گدایی گرفتار شده است.....

در انتهای داستان،نقطه ی عطف دیگری در زندگی سراسر مساله ی سعید شکل می گیرد.عشق نایافته سعید را متحول می کند.به آنچه خواستم نرسیدم اما عشق نایافته جهانی رو بر من گشود(ص 102) در اینجا بهترین وقت مردن، محرک دیگرگونه ای دارد.سعید به مرز 50 سالگی رسیده است. شور وهیجانش آرام گرفته وتعقل برسراسر مملکت وجودی اش حکم می راند. نه عشقی رازآلود و قدسی زنی در میان است و نه فضای محرک جبهه، یعنی جایی که فرد را با مرگ چشم در چشم مواجه می کند و او را پذیرای بی قید و شرط مرگ.سعید از شط انواع شوریدگی ها شناکنان گذشته است. می گوید: "به هر کوی و برزن و هر شهر و خانه ای رفتم. اما امروز در خانه ی خیام مانده ام." .... این تحول برای سعید آسان بدست نیامده است. قرآن و کتاب ایوب وکتاب جامعه ی سلیمان و مزامیر داود و انجیل وگنزاربای مندایی و سوره نیلوفر را خوانده و الان دیگر برای او بودن یا نبودن مساله نیست. به رضایت محض رسیده است. شوق ملکوت دارد و این مقطع زمانی را بهترین وقت مردن می داند.قبلا از مرگ نمی ترسیدم.دچار تعارض های دهشتناک بودم. خودکشی کردم، نشد.بعد به جبهه رفتم، بهترین وقت مردن همان وقت بود، نشد.بعدها ترسیدم، وحشت زده بودم. تا اشاره شیخ شوشتری آمد وملکوت رو دیدم. اکنون شوق او را دارم.می خواهم دمی با او بیاسایم. اکنون هم برای من بهترین وقت مردن است و من آماده ام( ص 104)

داستان بهترین وقت مردن روایتگر روند تغییر در شناخت شناسی سعید و به تبع آن راوی است.یک سلوک تمام عیار.از تخلیه و تحلیه و تجلیه تا فنا. از ندانستن قدر و ارزش حیات و خودکشی در زمان دانشجویی تا رهایی مطلق وپذیرش رضایتمندانه تثلیث اجتناب ناپذیر حیات: رنج وعشق و امید.

محمد دورقی- امیدیه – 21 فروردین 1402

1- سوره نیلوفر: سوره نیلوفر، لوتوس سوتره یکی از مهم‌ترین متون بودایی در شاخه بوداگرایی مهایانه ‌است و به عنوان متنی دانسته می‌شود که آموزه‌های اصلی شخص بودا را در خود گنجانده. بودا در این سوره (سوترا) در مورد تجربیاتی که طی پنجاه سال پس از بیدارشدگی (بودا شدن) خود داشته سخن می‌گوید.

سوره نیلوفر آبی در آیین مهایانه محبوبیت زیادی دارد و متن اصلی مکتب‌های تیانتای و بوداگرایی نیچیرن به‌شمار می‌آید.

سورهٔ نیلوفر بیست و هفت دفتر دارد.

2- اللهم ارحم المحلقین: حدیثی از رسول اکرم ص درباره فضیلت سرتراشیدن در حج. خداوندا به سرتراشیدگان رحمت فرست

نام:
ایمیل:
* نظر:
شوشان تولبار