شوشان تولبار
آخرین اخبار
شوشان تولبار
کد خبر: ۱۰۸۷۲۸
تاریخ انتشار: ۰۹ ارديبهشت ۱۴۰۱ - ۱۶:۰۲
شوشان - خیرالله محمدیان :

معرفی گذر و محله قدیمی  سرپولک تهران 
محله قدیمی سرپولک در تقاطع خیابان‌های بوذرجمهری (پانزده خرداد کنونی) و سیروس (شهید مصطفی خمینی کنونی) و در نزدیکی بازار تهران واقع شده است. گذر سرپولک نیز از گذرهای معروف تهران قدیم است (۱).
در نزدیکی این محل بازار آهنگران و بازار چهارسوق و بقعه چهل‌تن قرار دارد. مسجد و حمام سرپولک نیز در میان اهالی این ناحیه معروف‌اند. 
سرپولک پیوندی عمیق با حافظه جمعی بهبهانی ها، تهرانی‌ها و حتی تمام ایرانی ها دارد. چراکه کوچه و خانه آیت‌الله سید اسماعیل بهبهانی مرجع تقلید و روحانی طراز اول تهران در زمان سلطنت ناصرالدین شاه قاجار و فرزند او آیت الله العظمی سید عبدالله بهبهانی رهبر مشروطیت ایران و همچنین منزل سردار شهید دکتر مصطفی چمران در محله سرپولک واقع شده است.
مسجد آیت الله العظمی بهبهانی از مساجد مشهور و بزرگ قدیمی تهران در محله سرپولک است که قدمتی نردیک به ۲۰۰ سال دارد. آیت الله العظمی سید اسماعیل بهبهانی بعد از مهاجرت از محله ملامحسنی های بهبهان و تشرّف به عتبات عالیات در عصر قاجار و سلطنت ناصرالدین شاه به دعوت این شاه و سفارش آیت الله العظمی شیخ مرتضی انصاری از نجف اشرف به تهران مهاجرت و در محله سرپولک سکونت کرد. بعد از اینکه آن مجتهد و مرجع بزرگ، به دلیل خشکسالی در محل کنونی مسجد آیت الله بهبهانی نماز باران خواند و مستجاب شد و باران بارید، به درخواست اهالی و با کمک خیرین این مسجد بزرگ ساخته شد. در زمان حیات آیت الله العظمی بهبهانی مراسم عزاداری و مجلس روضه خوانی در این مسجد برگزار می شد. شخص ناصرالدین شاه و درباریان و بزرگان و علمای تهران در مراسم عزاداری محرم و مجلس روضه آقا اباعبدالله الحسین علیه السلام که ازطرف آیت الله العظمی سید اسماعیل بهبهانی برگزار می شد، شرکت می کردند. اهالی متدین تهران نیز به قداست این مکان اعتقاد داشتند.
بعد از ارتحال آیت الله العظمی سید اسماعیل بهبهانی، فرزند ایشان آیت الله العظمی سید عبدالله بهبهانی رهبر مشروطیت و بعد از شهادت ایشان، آیت الله العظمی سید محمد بهبهانی مرجع تقلید، و سپس حجت الاسلام والمسلمین سید جعفر بهبهانی متولیان مسجد بودند. در حال حاضر تولیت مسجد برعهده  حجت الاسلام والمسلمین سید مصطفی بهبهانی است.  
از آن زمان تاکنون مراسم مذهبی اعم از عزاداری و روضه خوانی و احیای شب قدر در ماههای محرم، صفر، رمَضان و... نماز جماعت در ایام و لیالی مختلف در مسجد مزبور برگزار می شود. این مسجد بنیاد خیریه ای با عنوان بنیاد نیکوکاری آیت الله بهبهانی دارد که در طول سال به اطعام نیازمندان و امور خیر می پردازد. همچنین هیئت جوانان حسینی محل سرپولک با قدمتی یکصدساله در این مسجد فعالانه برنامه های عزاداری در ایام محرم و صفر و سایر مراسم مذهبی را اجرا می کند. 
آقای جلال آجیلی از اهالی قدیمی محل یکی از مسئولین و خادمان کنونی مسجد آیت الله بهبهانی است.

 وجه تسمیه محل سرپولک
در گذشته های دور که خبری از خیابان سیروس و بوذرجمهری نبود، در کنار این محله جوی بزرگی جریان داشت که اهالی برای گذشتن از روی آن پلی چوبین بسته بودند و چون این گذر نخستین محله کنار پل محسوب می شد و پل هم نسبت به پل های بزرگ که معمولاً روی رودخانه می بستند، کوچک تر بود، با اتصال پسوند کاف که نشان کوچکی است به «سرپلک» معروف شد؛ به مرور در مکالمات روزمره «واو» بعد از «پ» اضافه شد و این محله به «سرپولک» تبدیل شد. از سال ۱۳۰۹ شمسی که طرح ایجاد خیابان های اولیه تهران به مرحله اجرا درآمد، شکل گیری خیابان بوذرجمهری و سیروس، محله سرپولک را از پیکر اصلی خود یعنی عودلاجان از شمال و حمام خانم از شرق جدا کرد تا به شکل محدود فعلی درآمد و محله نیز با کوچه های پهن و باریک به خیابان های اطراف وصل شد. هنوز هم این کوچه ها که در دهه های اخیر نامشان تغییر کرده به همان نام های قدیمی خود معروف هستند؛ از آن جمله کوچه کهنه چین ها، کوچه بهبهانی، کوچه حاج معصوم، کوچه حمام چاله و کوچه کورها
 (البته در دهه ۱۳۵۰ اهالی منطقه نام آن کوچه را به نام درخشنده _ مقابل کورها ـ تغییر دادند)
محله سرپولک را تا اواخر قاجاریه ۲۰ طاق گنبدی می پوشاند که در تابستان از تابش آفتاب و در زمستان از ریزش آب باران و برف جلوگیری می کرد. به مرور هر سال تعدادی از طاق ها فروریخت تا جایی که اکنون محله طاق ندارد و همانند کوچه ای طولانی تا سیداسماعیل ادامه یافته است.
سرپولک در آن زمان که تا عودلاجان و حمام خانم وسعت داشت، سه باب زورخانه به نام های کاشی پزها، حمام خانم و میدان را در خود جای داده بود که در حال حاضر هیچ کدام وجود ندارند.
این منطقه در زمان قاجار جزء املاک فرمانفرمایان (از خاندان با نفوذ دوران قاجار) بود و عمده تجارت شهر در بازار چهل تن این محل انجام می‌شد. هر چند این قسمت از شهر، کمترین میزان جمعیت را داشت، اما از محله‌های بسیار مهم شهر بود. اتباع خارجی، یعنی شاغلین سفارتخانه‌ها، اغلب برای تهیه اقلام مصرفی و اجناس لوکس به بازار این محل مراجعه می‌کردند؛ به همین دلیل، خیاط خانه‌های فرنگی، عکاسی‌ها و صرافی‌ها در این مکان متمرکز شده و مغازه دارها به سبک اروپا، ویترین‌ها را تزئین می‌کردند.
با آغاز مشروطیت، محله سرپولک بزرگ ترین مرکز سیاسی ایران شده بود ولی بعد از آنکه مجلس را به توپ بستند، ناگهان این محله از مرکزیت افتاد و آیت الله سید عبدالله بهبهانی را به عتبات تبعید کردند. این وضع البته دیری نپایید و بعد از افتتاح مجدد مجلس، آن مرحوم با تجلیل فراوان دوباره به این محل و منزل سابق خود بازگشت.

 در دوران نهضت ملی شدن صنعت نفت و پس از آن، نهضت انقلاب اسلامی نیز محله سرپولک از فعالان سیاسی و مبارزان انقلابی تهی نبود. سرآمد جوانان محله و چهره شناخته شده ملی ایران  سردار شهید دکتر مصطفی چمران بود که از ساکنان معروف این محل به شمار  می‌ رفت. سردار شهید دکتر مصطفی چمران وزیر دفاع نظام جمهوری اسلامی در محله سرپولک به دنیا آمد. (۲)
✅ در جنوب سرپولک، بقعه متبرکه امامزاده  سید اسماعیل از فرزندان امام علی النقی (ع) که همواره مورد احترام خالصانه اهالی سرپولک بوده است. بقعه حضرتش که از قدیمی ترین بناهای موجود در تهران است، برای اولین بار در جمادی الاول سال ۸۸۶ ه. ق. بنا شد. این بنا تا سال ها با همان معماری قدیمی پابرجا بود و انبوه مردم در ایامی که هنوز تهران نام و نشانی نداشت، برای زیارت به آنجا می رفتند. هنگامی که آغامحمدخان قاجار تصمیم گرفت تهران را به عنوان پایتخت معرفی کند و برای اولین بار در این شهر، بر اریکه سلطنت جلوس کرد، توجه بسیاری به این شهر نمود. یکی از عمده ترین توجهات او به ساخت بناها و بازسازی آثاری بود که در زمان زندیه یا قبل از آن ساخته شده بود. در سایه این توجهات بود که او بنای قدیمی بقعه سیداسماعیل را بازسازی کرد. البته بسیاری از مردم بانی بقعه سیداسماعیل را عیسی خان بیگلربیگی می دانند؛ همان کسی که بسیاری از بناهای دوره قاجار را پایه ریزی و یا بازسازی کرد از جمله ارگ سلطنتی و آب انبار سیداسماعیل را. بنای جدید بقعه سید اسماعیل در سال ۱۲۶۲ هجری شمسی پی ریزی شد.

شهادت سید عبدالحمید در محله سرپولک در جریان انقلاب مشروطه
طلبه شهید سید عبدالحمید سجادی وفسی (تولد ۱۲۸۵ ه.ش. شهادت ۱۳۲۴ه.ق.) یکی از شهیدانی است که نام او بر تارک تاریخ این سرزمین می درخشد. او اولین شهید انقلاب مشروطیت و طلبه مظلومی از سرزمین عراق عجم (اراک) روستای وفس  و فرزند سید نظام الدین وفسی بود.
آقای ابراهیم دهگان  در کتاب فقه اللغه، صفحه ۲۵۸ آورده است: «دومین شخص وابسته به وفس، عبدالحمید یعنی اولین شهید راه آزادی و مشروطیت ایران منتسب به خانواده نظام الدین وفسی است. سید نظام الدین دارای چهار پسر بود که کوچک تر از همه سید عبدالحمید است. از سید عبدالحمید دختری به نام بانو هاجر، همسر مرحوم سید محمود نبوی وکیل دادگستری باقی ماند. شهید عبدالحمید ابتدا در اراک و سپس در قم و در پایان در تهران اقامت کرد. او در دروس آقا شیخ فضل الله نوری و شیخ مرتضی آشتیانی حاضر می شد.
در خلال سال های وبائی (۱۳۲۲ ه. ق.) از تهران هجرت و به کوهستان وفس رفت و به امید داشتن اولاد در آنجا با دخترعموی جوان خود وصلت نمود. او تازه صاحب اولاد شده بود که حادثه مشروطیت پیش آمد. سید عبدالحمید از رجالی نبود که شهرت علمی داشته باشد و یا بیانی شیوا و کلامی موزون از خود به یادگار گذاشته باشد، بلکه او نخستین کسی است که در روز انقلاب مشروطیت بدون ترس و هراس جلو رفت و جان خود را فدا نمود و نام خود را در تاریخ آزادی با خط درشت و در صفحه اول نگاشت».
(برگرفته از کتاب وفس در گذر زمان صفحه ۲۱۰)
در کتاب تاریخ معاصر ایران نیز به جریان شهادت سید عبدالحمید اشاره شده است. 
سید عبدالحمید در تهران در مدرسه علمیه حاج ابوالحسن معمار باشی به تحصیل علوم دینی مشغول بود. ماجرایی که ذکر می گردد، ۲۵ روز بعد از شهادت او (۱۹ تیر ۱۲۸۵ ه.ش.) آثار آن ظاهر و موجب بیداری مردم و امضای فرمان مشروطیت به دست مظفرالدین شاه قاجار شد. این فرمان در تاریخ ۱۴ جمادی الثانی ۱۳۲۴ (۱۴ مرداد ۱۲۸۵ ه.ش.) صادر شد.

و اما شرح ماجرای خواندنی شهادت سید عبدالحمید:

به دنبال حادثه بانک که شیخ محمد واعظ مردم را به خاطر ایجاد بانک استقراضی روس و بی حرمتی به اجساد مسلمانان شورانده و موجب تخریب آن شده بود، عین الدوله دستور دستگیری وی را صادر کرد. شیخ محمد (سلطان المحققین)  از سخنوران بزرگی بود که بی پروا در مجالس عزا از استبداد بد می گفت و به عین الدوله دشنام می داد. 
روز چهارشنبه ۱۸ جمادی الاول ۱۳۲۴ (۱۹ تیر ۱۲۸۵ ه.ش.) ۲ ساعت پس از طلوع آفتاب، شیخ محمد سوار بر الاغش از محله سرپولک می گذشت. ناگهان ۲۰ تن سرباز دور او را گرفته و به سوی خانه عین الدوله روانه اش کردند. چون به نزدیک مسجد و مدرسه حاج ابوالحسن معمار باشی رسیدند، طلاب علوم دینی که از ماجرا خبر یافته بودند همگی بیرون ریختند و با کمک مردم بازارچه از حرکت شیخ جلوگیری کردند. سربازان، شیخ را در آن نزدیکی در قراولخانه ای (پاسگاه) زندانی کردند. آیت الله العظمی سید عبدالله بهبهانی چون خبر یافت، فرزندش حجت الاسلام والمسلمین سید احمد بهبهانی را به یاری فرستاد. آمدن او مردم را دلیر کرد تا آنجا که به قراولخانه حمله کردند. ادیب الذاکرین کرمانی به داخل رفته، شیخ محمد را درآورد و روانه شدند.
احمد خان یاور فرمان تیراندازی داد. در میان تیرها که اکثرأ هوایی شلیک می شد یک تیر به پای ادیب الذاکرین اصابت کرد که او را به زمین در غلطاند، در این هنگام طلبه ای جوان به نام سید عبدالحمید در حالی که روزه بود و از درس مرحوم آمیرزا محمدتقی مجتهد گرگانی برمی گشت و کتاب هایش زیر بغلش بود به آن محل رسید و چون تیر خوردن ادیب الذاکرین و آن اوضاع آشفته را دید، خون در رگهای او به جوش آمد و جلوی فرمانده سربازان رفت و به او پرخاش نمود که: تو مگر مسلمان نیستی؟ مگر این جمع مسلمان نیستند؟ مگر این ادیب الذاکرین نوکر سیدالشهداء نیست؟ چرا فرمان تیراندازی دادی؟ سخنان این طلبه که با شور و حرارت ادا می شد احمد خان یاور را ناراحت کرد تا آنجا که تفنگی از سربازان گرفت و قلب آن جوان پرشور را هدف قرار داد و آن بیچاره را غلطاند. تیر بین گلو و قلب سید جای گرفت و از پشت گردن او خارج شد. 
مردم جسم نیمه جان سید را به دوش گرفته و به مدرسه حاج ابوالحسن معمار باشی بردند. یکی از طلاب به نام حاج شیخ محمود خود را به روی جسم نیمه جان سید عبدالحمید انداخت و گفت: آقای من چه می خواهی؟ سید جواب داد: کمی آب که عطش مرا اذیت می کند تا آب حاضر شد، سید شبیه جد مطهرش امام حسین(ع)، با لب تشنه جان به جان آفرین تسلیم نمود و شهید گردید.
حاج شیخ محمد واعظ که مظلومیت سید را مشاهده کرد، خون وی را به صورت و محاسن خود مالید و صدای گریه و ضجه و ناله از مردم بلند شد. سادات و طلاب صداهای خود را بلند و زنان با صدای بلند گریه کردند و به شیون و زاری پرداختند. در این میان قزاق ها با سیف الدین میرزا مدیر توپخانه مظفرالدین شاهی رسید و جسد سید عبدالحمید را به همراه بردند.
علی کوهی، یکی از جوانان غیرتمند آن محله، قزاقان و سربازان را تعقیب نمود و نعش سید عبدالحمید را پس گرفته و به مدرسه برگرداند. این بار طلبه ها و سادات، نعش سید عبدالحمید را به مسجد جامع بردند. دکان ها نیز بسته و بازار تعطیل شد. 
عصر روز چهارشنبه، خیل عظیم مردم در مسجد جامع جمع شدند و به شیون و زاری و عزاداری پرداختند. روز پنج شنبه ۱۹ و جمعه ۲۰ جمادی الاول سال ۱۲۸۵ ه.ق. (۲۱ و ۲۰ تیر ماه ۱۳۲۴ ه.ش.) در مسجد غوغایی بود. با غوغایی که به دنبال چوب خوردن حاج شیخ هاشم قندی روی داد، تفاوت داشت. از هر سری صدایی بلند بود، کودکان با فریادهای بلند این شعر کودکانه را می خواندند: 
محمد یا محمد یا محمد/ برس فریاد امت یا محمد صنف بزٌاز پیراهن خونین سید عبدالحمید را بر سر چوبی نصب کرده و در بازارهای اطراف مسجد به حرکت در آورده و بر سر و سینه می زدند. عده ای در اطراف نعش که در وسط مسجد گذاشته شده بود، گرد آمده و خروش به فلک برداشته بودند. از عمامه سید مقتول دو علم ساخته بودند؛ در دنبال یک علم سادات و طلاب جمع شده، آقا سید ذبیح الله روضه خوان به حالت حزن و عزا این مصرع را می خواند: یا حضرت صاحب زمان، الامان، الامان؛
بازاریها در دنبال علم دیگر به این مصرع متکلم بودند: یا محمد، امّتت از دست رفت.
هر کس هنری در مراسم عزاداری داشت، نشان می داد، روضه خوانها، روضه می خواندند و شُعرا شعر می سرودند؛ برای نمونه یک بند از مرثیه ای شامل ۲۵ بند که به پیروی از دوازده بند مرحوم محتشم کاشانی سروده شده بود، توسط فَسیحُ الزمان سید رضوان نقل می شود:
 
بی حربه، چونکه جیش خداوند ذوالمنن/ بر حربیان شدند دلیرانه صف شکن

سلطان فوج، یاور عبدالمجید/، داد فرمان قتل جملگی از خبث خویشتن

شلیک با تفنگ نمودند حربیان/ مجروح ساختند به یک حمله چند تن

در آن میانه سید و سالار سروران/ عبدالحمید، فخر زمان، مفخر زمن

غافل ز ره رسید و ز هنگامه بی خبر/ انگشت حیرتش بشد آنگاه در دهن

چشمش به سوی معرکه افتاد محو و مات/ از کارهای چرخ و ز غوغای مرد و زن

نا گاه بی ملاحظه، سلطان فوج دون/ تیری زد آتشین به تن شمع انجمن

مابین سینه و گلویش تیر جا گرفت/ از پشت او بدر شد و جانش شد از بدن

هم بی گناه بود و هم از خلق منزوی/ هم ُبد غریب و بی کس و هم دور از وطن

تیرش به سینه خورد به مظلومی حسین/ قلبش بگشت پاره به مجروحی حسن

تا جان برفت از تن جان جهان برون/ زد صیحه جبرئیل که ای حیّ ذوالمنن:

از نو حسین کشته ز جور یزید شد/ عبدالحمید کشته ی عبدالمجید شد

بادا هزار مرتبه نزد خدا قبول/ قربانی جدید تو یا ایها الرسول
 
(توضیح اینکه عبد المجید میرزا، اسمِ اصلی عین الدوله بود.)
علما، روز جمعه سید را در مسجد جامع به خاک سپردند. با فشارهای عین الدوله علما، مردم را به خاطر حفظ جانشان به منازلشان فرستاده و خود به مقاوت پرداختند.
هر چند پس از شهادت سید عبدالحمید و در این ایام، تعداد زیادی از مردم به شهادت رسیدند، ولی پس از چندی حدود ۳۰۰۰ نفر از علما و مردم به عنوان اعتراض به قصد عتبات حرکت کردند؛ ابتدا به قم رفته، مدتی در آن شهر به تحصّن پرداختند و وقتی خواسته های آنان به گوش مظفرالدین شاه رسید، دستور بازگشت محترمانه آنان را داد و فرمان مشروطیت را صادر کرد و پیروزی نصیب روحانیون و ملت گردید.

دوشنبه ۱۴۰۱/۲/۵ برابر ۲۳ رمضان المبارک ۱۴۴۳

منابع:
_ رضوانی، محمد اسماعیل، انقلاب مشروطیت ایران، نشر کتابهای جیبی، ۱۳۵۶، صفحه ۱۰۸ به بعد؛
_ ناظم الاسلام کرمانی، تاریخ بیداری ایرانیان، امیر کبیر، ۱۳۶۳، از صفحه ۴۰۴ به بعد؛
_ صدیق، حسن، نامداران اراک، نشر طرفه اراک، ۱۳۷۲، از صفحه ۲۶۲ به بعد؛
_ کسروی، احمد، تاریخ مشروطه ایران، امیر کبیر، ۱۳۷۰، از صفحه ۹۵ به بعد
نام:
ایمیل:
* نظر:
شوشان تولبار